تبلیغات
یا صاحب الزمان - قصه های یک دیدار
یا صاحب الزمان
روزی او خواهد آمد
جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : راضیه خانم
شیخ عباس قمی به نقل از استادش حکایت زیر را نقل کرده و از قول استاد خود بر صحت آن تأکید فراوان می کند و اهمیت زیادی برای آن قائل شده است. البته استاد شیخ عباس قمی نیز آن را از زبان شخصی به نام حاج علی بغدادی که این حکایت برایش واقع شده است، تعریف می کند.

به هر حال، قصه از زبان حاج علی بغدادی چنین تعریف می شود:


شیخ عباس قمی به نقل از استادش حکایت زیر را نقل کرده و از قول استاد خود بر صحت آن تأکید فراوان می کند و اهمیت زیادی برای آن قائل شده است. البته استاد شیخ عباس قمی نیز آن را از زبان شخصی به نام حاج علی بغدادی که این حکایت برایش واقع شده است، تعریف می کند.

به هر حال، قصه از زبان حاج علی بغدادی چنین تعریف می شود:

 ـ هشتاد تومان سهم امام بدهکار بودم. برای پرداختن بدهی خود از بغداد به نجف اشرف عزیمت کردم. ابتدا به خدمت شیخ مرتضی رسیدم و بیست تومان به ایشان دادم. بعد از دیدار شیخ مرتضی به منزل شیخ محمد حسین کاظمینی رفتم و بیست تومان هم به ایشان دادم. سپس به دیدار شیخ محمد حسن شروقی شتافتم و به ایشان هم بیست تومان دادم و بازگشتم. در این فکر بودم که بقیه ی بدهکاری ام را که بیست تومان بود به هنگام بازگشت به بغداد به شیخ محمد حسن کاظمینی آل یاسین بدهم.

وقتی به بغداد بازگشتم، فوراً به زیارت کاظمین شتافتم تا ضمن زیارت، بدهی خود را هم به جناب آل یاسین بدهم. بعد از آن که خدمت آل یاسین رسیدم ، اندکی از بیست تومان بدهکاری ام را خدمت ایشان سپردم و قول دادم بقیه ی آن را بعد از فروش بعضی کالایی که داشتم، خدمتشان بفرستم. پس از این قول و قرار، برخاستم تا زودتر به بغداد بازگردم؛ زیرا پنج شنبه بود و عصر آن روز می باید مزد کارگرانی را که برایم کار می کردند، بپردازم.

جناب آل یاسین از من خواست باز نگردم و شب را در کاظمین بمانم. اما وقتی موضوع پرداخت مزد کارگران را به ایشان عرض کردم، به من اجازه ی بازگشت دادند.

ناگفته نماند هنگامی که در محضر جناب آل یاسین بودم، در خاطر داشتم که از ایشان نامه ای به این مضمون که من (حاج علی بغدادی) از دوستان اهل بیت هستم، بگیرم و وصیت کنم آن را به هنگام فوت در کفنم بگذارند؛ اما این درخواست را که در ذهنم بودم، مطرح نکردم و بازگشتم.

هنوز بیش از یک سوم از راه کاظمین به بغداد را نپیموده بودم که دیدم سید بزرگواری که عمامه ی سبز رنگی بر سر دارد از مقابل من به سوی کاظمین می رود. وقتی سید مرا دید، با گرمی احوالپرسی کرد و مرا در بغل گرفت. من نیز متقابلاً چنین کردم و بعد از مصاحفه، چهره ی یکدیگر را بوسیدیم. در این هنگام ایشان به من فرمود:

ـ حاج علی! سفر به خیر؛ از کجا می آیی و به کجا می روی؟

این پرسش در حالی بود که من آن سید را نمی شناختم؛ ولی با خودم گفتم: شاید او مرا می شناسد و تقصیر من است که چیزی از او در خاطر ندارم.

 

 

 

به هر حال، در پاسخ سید عرض کردم:

ـ به زیارت کاظمین رفته بودم و اکنون از آن جا باز می گردم.

سید بزرگوار در پاسخ من فرمود:

ـ امشب، شب جمعه است. بیا با هم به کاظمین بازگردیم تا در آنجا شهادت دهم که از دوستان جدم امیر المؤمنین «علیه السلام» هستی.

از این سخن سید تعجب کردم و گفتم:

ـ شما که از وضع من چندان اطلاع نداری، چگونه می خواهی شهادت بدهی؟!

سید بزرگوار فرمود:

ـ مگر امکان دارد کسی که حق مرا به جا می آورد، او را نشناسم.

به منظور سید پی نبردم و گفتم:

ـ چه حقی از شما را من ادا کرده ام؟!

پاسخ دادند:

ـ آنچه به وکیل من رساندی، همان حق من است.

بار دیگر پرسیدم:

ـ وکیل شما کیست؟

فرمودند: شیخ محمد حسن.

عرض کردم:

ـ ایشان وکیل شماست؟

فرمود:

ـ آری؛ او وکیل من است.

سپس درباره ی سایر وکلای ایشان پرسیدم تا ببینم آن چه به علمای نجف اشرف پرداخته ام، صحیح بوده است یا خیر.

سید بزرگوار تأیید کردند که آن چه پرداخته ام صحیح بوده است و همه ی آن علما ، وکیل او هستند.

حاج علی بغدادی پس از وقوع این ماجرا، از آن سید بزرگوار مسایلی را می پرسد و ایشان نیز به پرسش های متعدد حاج علی بغدادی پاسخ می دهد. سپس هر دو به زیارت کاظمین می روند.

به هنگام زیارت و نماز، آن سید ناگهان از نظر حاج علی بغدادی پنهان می شود و حاج علی دیگر نمی تواند او را مشاهده کند.

حاج علی بغدادی پس از آن که موفق به یافتن مجدد آن سید نمی شود، نزد شیخ محمد حسن کاظمینی آل یاسین می رود و قصه ای را که برایش واقع شده بود، بازگو می کند.

شیخ محمد حسن پس از شنیدن قصه، تایید می کند که آن سید امام زمان «عج» بوده است و از حاج علی بغدادی با تأکید می خواهد که این راز را فعلاً با کسی در میان نگذارد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شیخ عباس قمی، قصه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 01:12 ق.ظ
Everyone loves it when individuals get together and share opinions.
Great blog, keep it up!
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:50 ق.ظ
Excellent beat ! I wish to apprentice at the same time as you
amend your web site, how can i subscribe for a blog website?
The account helped me a appropriate deal. I were tiny bit acquainted of this your broadcast
provided vibrant clear concept
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:24 ق.ظ
Appreciation to my father who told me on the topic of this weblog, this blog is in fact awesome.
جمعه 13 مرداد 1396 03:00 ب.ظ
Aw, this was a very nice post. Finding the time and actual
effort to make a good article… but what can I say… I procrastinate a lot and don't manage to get nearly anything done.
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:57 ب.ظ
It's awesome in support of me to have a website, which is beneficial in support of
my experience. thanks admin
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:50 ب.ظ
Every weekend i used to go to see this site, as i want
enjoyment, since this this web site conations truly fastidious funny material too.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : راضیه خانم
موضوعات


نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره وبلاگ








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :