تبلیغات
یا صاحب الزمان - خاطره ای از شهید زین الدین
یا صاحب الزمان
روزی او خواهد آمد
جمعه 2 تیر 1391 :: نویسنده : راضیه خانم
به نقل از محمد میرجانی:

تازه از بیمارستان بیرون آمده بودمو وقتی از منطقه برگشتم، بچه ها تپه ای را گرفته بودند. یکی از بچه ها گفت:«فرمانده لشکر دستور داده است کسی روی خط الراس نرود

شب همان طور با لباس شخصی خوابیدم. صبح خواب آلود و خمار از سنگر بیرون زدم. آفتاب حسابی پهن شده بود
.... ناگهان چشمم به جوانی کم سن وسال افتاد. کلاه سبز کاموایی سرش بود و لباس زرد کره ای تنش. با دوربین روی درختی در خط الراس مشغول دیده بانی بود.
این را دیدم انگار با پتک زده باشند روی سرم. سرش داد کشیدم؛
«آهای! تو خجالت نمیکشی؟! بیا پایین ببینم

یکباره دست از کار کشید. نگاهم کرد. یک نگاه پرمعنا. گفت:«چیه اخوی؟
»
- «میخواهی خودت را به دشمن نشان دهی؟! نمیگویی با این کار جان چند نفر به خطر می افته؟! هرکاره ای هستی باش. مگر برادر زین الدین دستور نداده کسی روی خط الراس نره؟! نو رفتی آن بالا چکار؟

- «خیلی عصبانی هستی؟

- «باید هم عصبانی باشم. صد و هشتاد نفر بودیم که همه شهید شدند

- تام کرد و گفت: « از کدام گردانی؟
»
- « گردان ضد زره
»
- «خسته نباشید، بچه تهرانی؟
»
- «بله
»
- جزو همان ده، پانزده نفری که
...»
- «شلوغ بازی در نیاور، بیا پایین! اگر هم کاری باشد بچه های اطلاعات عملیات خودشان انجام می دهند

سر و صدا که بالا گرفت بچه های دیگر هم از سنگر بیرون زدند. همین که از درخت پایین آمد، یکی از بچه های قم شروع به بوسیدن او و ابراز محبت کرد
.
بعد خودش آمد طرفم، پیشانیم را بوسید و گفت: «خسته نباشید، بچه های شما خوب عمل کردند

وقتی خواست برود دستم را محکم فشرد و با خنده گفت: «اخوی، مواظب خودت باش

من هم با حالت تمسخر گفتم: «بهتره شما مواظب خودت باشی.» او هم خنده ای کرد ورفت
.
وقتی رفت، به آن برادر قمی گفتم: «این که بود که بوسیدیش؟

- «نفهمیدی؟

- «نه

- « آقا مهدی بود که هرچی از دهانت آمد به او گفتی

ناباورانه دنبالش دویدم، اما رفته بود. هروقت یاد این صحنه می افتم، احساس میکنم  که در برابر کوهی از صبر  با یک قله  شرم بر دوشم هستم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:07 ب.ظ
I do not know if it's just me or if everybody else encountering problems with your blog.
It appears as if some of the written text on your posts are running off the screen.
Can someone else please provide feedback and let me know if this
is happening to them as well? This could be a issue with my web browser because I've had this happen previously.
Thanks
شنبه 3 تیر 1396 03:00 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین
در آیا واقعا نشستن کاملا با من پس از برخی
از زمان. جایی درون پاراگراف شما در واقع قادر
به من مؤمن اما تنها برای while. من هنوز کردم مشکل
خود را با فراز در مفروضات و یک خواهد را خوب به
پر کسانی که شکاف. در این رویداد شما که می توانید
انجام من را بدون شک تا پایان
تحت تاثیر قرار داد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : راضیه خانم
موضوعات


نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره وبلاگ








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :