تبلیغات
یا صاحب الزمان - خاطره ای از شهید زین الدین
یا صاحب الزمان
روزی او خواهد آمد
جمعه 2 تیر 1391 :: نویسنده : راضیه خانم

به نقل از : حسین رجب زاده

قبل از شروع عملیات والفجر چهارم عازم منطقه شدیم. شبی برادر زین الدین با یکی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می کردند. من خواب بودم که رسیدند. ساعت 2تا4 پست من بود. بیدار شده و به پست رفتم. ساعت4 رفتم سراغ ناصری که باید پست بعدی را تحویل میگرفت. تکانش دادم. بیدار که شد گفتم:
« ناصری نوبت توست، برو سر پست»
بعد اسلحه را روی پایش گذاشتم. او هم بدون اینکه چیزی بگوید پا شد و رفت. من هم خوابیدم
.
چشمم تازه گرم شده بود که یک هو دیدم یکی به شدت تکانم میدهد؛ ناصری بود به زحمت چشم باز کردم؛

«ها؛ چیه؟
« کی سر پسته؟
«‌مگه خودت نیستی؟
«‌نه تو که بیدارم نکردی»
با تعجب گفتم:‌ «‌پس اون کی بود که بیدارش کردم؟

ناصری نگاهی به جای خالی آقا مهدی کرد و گفت: «فرمانده لشکر
.......!»
حسابی گیج شده بودم. بلند شدم ، نشستم: « جدی می گویی؟!»

آره

چشمانم به شدت می سوخت وبا ناباوری از چادر بیرون زدیم. راست می گفت، خود آقا مهدی بود. یک دستش اسلحه بود و دست دیگرش تسبیح و ذکر می گفت: تا متوجه مان شد، سلام کرد . زبانمان از خجالت بند آمده بود ناصری اصرار کرد اسلحه را از دستش بگیرد نپذیرفت. گفت: « من کار دارم، میخواهم اینجا باشم.»

مثل پدری مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادرك بعد خودش تا اذان صبح به جای ناصری پست داد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 12:25 ق.ظ
I really like what you guys are up too. This sort of clever work and coverage!
Keep up the amazing works guys I've added you guys to my blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : راضیه خانم
موضوعات


نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره وبلاگ








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :